چقدر زمان زود ميگذره! امشب وبلاگ آزاده رو درباره سهراب سپهري خوندم و تصميم گرفتم وبلاگم رو از اول يه مروري كنم ببينم تا حالا شعري از سهراب تو وبلاگم گذاشتم يا نه؟ يهو ديدم توي آرشيوم دو تا ماه مهر دارم! فكر كردم سايت بلاگفا قاطي كرده، اما بعد متوجه شدم كه يكيش مهر 84 و اونيكي مهر 85 هست. باورم نشد كه يكسال گذشته. چقدر زود. كاش قدر اين لحظههامونو خيلي خوب بدونيم. اين هم يه شعر از سهراب، اما كامل نيست:
صداي پاي آب:
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:16  توسط ياسمن حريري
|