تقصير دريا بود كه اين كولي خانومِ سِرتقو انقده ناز و بوس ميكرد
اين يه الف بچهي تهتغاريشو قد يه دنيا لوس ميكرد
بايد ميزد لهش ميكرد، حسابي تنبيهاش ميكرد
ميگفت پري! مگه خري؟
تو دُم داري، پا نداري، روي زمين جا نداري
تو اون همه شاش و تُف و گرد و غبار
اون همه سوت و بوق و آژير رو هوار
اون همه تيمسار چهار ستاره و توپ و تفنگ
اون همه شعر و قافيه، حرف جَفنگ
خانوم كوچيك گم ميشي، ماهي بي دُم ميشي
يه روز ميبيني اي داد، جووني رفته بر باد
از اون همه عطر و بو، منم منم، هاي و هو
اون همه ناز و غُمپُز، يك علي مونده يك حوض
فكر زمين و كوچههاش، خوراكيا، كلوچههاش
بزن بكوب، برو بياش، گردش و فيلم و سينماش
چراغوني، فراووني، بخور بخور تو مهموني
عروسيا، بيا بروش، روزنامهها و راديوش
فكر سفر، فكر فرار، مثل يه درد بي قرار
يه زخم ريز، جليز ويليز، پري رو كرده بود مريض
يه روز ديگه كلافه، به عشق رقص و كافه
لباس پوشيد مثل باد، هول هولكي راه افتاد
شنا كنون، شنا كنون، يه تير جسته از كمون
از اين دالون به اون دالون، گرمِ جنون، نفس زنون
بالاخره رسيد به خاك، افتاد زمين، خُرد و هلاك
سه شب تموم گرفت خوابيد، خواب يه خر چِرونو ديد
يه خر چرون كاكل زري، با يه الاغ عرعري
يه حالي شد، دلش تپيد، پا شد نشست، جلو خزيد
يواشكي سَرَك كشيد، يه خِشِ ترمزي شنيد
كلاغي گفت غار غار، صدايي گفت زهر مار
يه مردي گفت دزد بُرد، آي بابام بُرد و خورد
يه مرتبه قيل و قال، دزد و بگير رو جنجال
آتيش آتيش، فوت فوت، كمك كمك، سوت سوت
بوق و هوار و آژير، مردم ده سرازير
پري هراسون و منگ، كمين گرفت پشت سنگ
نشست تا وقت غروب، يواشي رفت پاي جوب
نگاهي كرد دور و ور، يواشكي پشت سر
يه جايي ديد قراضه، چارتا دونه مغازه
يه ميدون سوت و كور، يه جاهل لندهور
يه دستهي عزادار، ايستاده پاي ديوار
مرداي مات مبهوت، رو دوششون يه تابوت
اون طرف خيابون، حراج قند و صابون
نوار و جين كهنه، جنساي دربِ داغون
جيگركي، كبابي، با مگس فراوون
يه معاملات ملكي، سه چهار تا مرد خيكي
يه پاسبون غمگين، نشسته روي زمين
يه مشت گدا، آس و پاس، اينور و اونور پلاس
پري حسابي جا خورد، اما به روش نياورد
چمباتمه توي چاله، رو آشغال و تاپاله
گفت مردم محترم، صاحب قصر و حرم
منم پري خوشگله، كه ديدنش مشكله
پاشين بياين تماشا، نديده كردين حاشا؟
چقد بگم كه خستهام؟ رو خاك و خُل نشستهام؟
مگه كرين؟ عجب خرين!
اي آدماي بي حال! پاشين بياين استقبال
تو اون همه شلوغي، درشكههاي بوقي
خريد، فروش، چون و چند! رفت و اومد، زد و بند
هيشكي نديد يه ماهي، از خاندان شاهي
با صد هزار آرزو، يه عالمه عطر و بو
گم شده و در به در، اومده توي بندر
تنها سگي مردني، دنبال يه خوردني
زبون ميزد به گيسهاش، به دُمب ناز خيسش
