تبليغاتX
گنجشك - كودك و خزان

گنجشك

چه معصوم و بي آزاره!

 

                      از ديوان شهريار

 

مادري بود و دختر و پسري

پسرك از مي محبت مست

دختر از غصة پدر مسلول

پدرش تازه رفته بود از دست

يك شب آهسته با كنايه طبيب

گفت : با مادر اين نخواهد رَست

ماه ديگر كه از سموم خزان

برگها را بود بخاك نشست

صبري اي باغبان كه برگ اميد

خواهد از شاخة حيات گُسست

پسر اين حال را مگر دريافت

بنگر اينجا چه مايه رقت مست

صبح فردا دو دست كوچك طفل

برگها را به شاخه ها مي بست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:12  توسط ياسمن حريري  |