تبليغاتX
گنجشك - به من بگو...!

گنجشك

چه معصوم و بي آزاره!

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود. ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند. پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند. اين بود كه جوابشان هميشه نه بود. اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند. آن‌ها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: «ني ني كوچولو، به من بگو خدا چه جوريه؟ من داره يادم مي‌ره!»

 

آن ميلمن

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 17:41  توسط ياسمن حريري  |