من بعد از چند روز موفق شدم بيام اينجا. آخه مسافرت بودم! جاتون خالي به اتفاق عدهاي از دوستان رفته بوديم شمال، شهر نور. اين دوستاني كه ميگم، از فاميل هم بهمون نزديكترن. دوتا دختر دارند هم سن و سال من. البته يكيشون هم به تازگي ازدواج كرده. من هم دختر عمهمو با خودم برده بودم. دوستاي ما يه خونهي قديمي اونجا دارن. يه خونه با يه حيات باصفا پر از درختاي ميوه! با اينكه يه خونهي قديميه و از زرق و برق ويلاهاي مجلل امروزي توش خبري نيست، اما اينقدر صفا و صميميت توش هست كه آدم لذت ميبره باهاشون بره مسافرت. راستي يه گربه هم داشتن كه ۵ ماهش بود ولي هيكلش خيلي بزرگ بود ماشالا. اسمش زازو بود
خيلي گربهي آروم و نازي بود. من اولش ميترسيدم. اما بعدش ديگه همش باهاش بازي ميكردم و ميگرفتمش تو بغلم، آخه خييييلي نرم بود
خلاصه جاتون خالي خيلي بهمون خوش گذشت!
سلام دوستان،
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 9:22  توسط ياسمن حريري
|
