چقدر زمان زود ميگذره! امشب وبلاگ آزاده رو درباره سهراب سپهري خوندم و تصميم گرفتم وبلاگم رو از اول يه مروري كنم ببينم تا حالا شعري از سهراب تو وبلاگم گذاشتم يا نه؟ يهو ديدم توي آرشيوم دو تا ماه مهر دارم! فكر كردم سايت بلاگفا قاطي كرده، اما بعد متوجه شدم كه يكيش مهر 84 و اونيكي مهر 85 هست. باورم نشد كه يكسال گذشته. چقدر زود. كاش قدر اين لحظههامونو خيلي خوب بدونيم. اين هم يه شعر از سهراب، اما كامل نيست:
صداي پاي آب:
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:16  توسط ياسمن حريري
|
بعد از مدتها سلام! اگه به وبلاگ آزاده سر زده باشيد بايد بگم كه واقعاً اگه خدا بخواد كار نشد نداره و اگه نخواد حتماً خيري توش بوده. اوايل تيرماه بود كه از طرف محل كارم با خبر شدم يك دورهي آموزشي جديدترين روشهاي تدريس تو انگليس برگزار ميشه. يه جلسه گذاشتن و دربارهي اين دوره كمي برامون صحبت كردن و يك فيلمي هم بهمون نشون دادن. وقتي فيلمو ميديدم با خودم فكر ميكردم چه كيفي داشت اگه منم ميرفتم. خلاصه رفتم خونه و مامان پرسيد كه جلسه راجع به چي بود و منم براش تعريف كردم، كاملاً عادي. همين شد كه مامان و بابا همون شب تقريباً منو تشويق و قانع كردن كه حتماً براي اين دوره ثبت نام كنم. اولش ذوق كردم، بعد هول شدم، بعد ترسيدم و در نهايت داشتم منصرف ميشدم كه باز مامان و بابا منو هول دادن جلو. سرتونو درد نيارم كه با كلي دوندگي بالاخره خدا خواست و كار من دقيقهي نودي درست شد و به اتفاق دو تا از همكاراي ديگم راهي انگليس شدم. دو هفته اونجا پيش يك خانوادهي انگليسي بودم. بزرگترين تجربهاي بود كه تا حالا داشتم. چون تنها دفعهاي بود كه فقط و فقط خودم بودم و خودم و بايد بدون هيچ كمكي از طرف خانواده گليم خودمو از آب بيرون ميكشيدم. در حال حاضر اين سفر بزرگترين تجربهي زندگيم بوده و هر روز از يادآوري خاطراتش لذت ميبرم، از مامان و بابام ممنونم كه باز هم مثل هميشه با راهنماييها و تشويقاشون يك تجربهي قشنگ برام درست كردن و خدا رو شكر ميكنم. اين سفر ديد من رو به خيلي چيزها باز كرد و حس كردم كه يك كمي بزرگ شدم.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 23:26  توسط ياسمن حريري
|