خانوم پري مثل بيد، يواش يواش ميلرزيد
فكر شب و سياهي، مونده سر دو راهي
نشسته بود نااميد، كه خش پايي شنيد
يه دستي خورد به شونهاش، تلنگري به گونهاش
ديد يه پسر راس راسي، با تنبون كرباسي
جفت پاهاش تو گيوه، دستش يه بقچه ميوه
با چشم هاج و واجش، خيره شده به تاجش
تو آدمي يا ماهي؟ نجيب و سر به راهي؟
مال زمين يا آبي؟ حقيقتي يا خوابي؟
يه حرف بزن چه تنبلي، شايد كه جادو جنبلي!
اسمت چيه سليته؟ بي چادر و شليته!
خانوم پري با عشوه، با صد هزار كرشمه
خجالتي سرش خم، لباش رو ماليد به هم
خوابيد يه ور روي آب، دُمش رو داد پيچ و تاب
گفت سلام در دو كلام
به فارسي خوب دَري، به من ميگن خانوم پَري
بعدش با ناز و ادا پرسيد كه اسم شما؟
گفت پسرك با خنده، اسم شريف بنده
ذلفعلي خان ذوالفقار، مال دهات شهسوار
فرزند مرحوم قلي، معروف به سوتِ بُلبُلي
اسم ننهام زيور گِدا، صيغه شده به كد خدا
خونهام تو دِه ميري ميري، تا آخر سَرازيري
بازم ميري تا ميرسي ژاندارمري
دست چپات يه بقالي، خشكِ خالي
يه بند رخت رو پشت بوم، اون طرفش باغ عموم
سرازيري ديگه تموم، خونهي ننهام پشت حموم
خانوم پري دلش آب، تنش همه پيچ و تاب
گفت آي ذلفقار، محترم و با وقار
چه نكته دان و فاضلين، چه باشعور چه عاقلين
تو حرف زدن چه ماهرين، خوانندهاين يا شاعرين؟
چه بوي خوب پشگي! الاغ لنگِ خوشگلي
چه گيوههاي پارهاي، شلوار خوش قوارهاي
چه بقچهاي، دهان مثل غنچهاي
چه گونهاي چه چالَكي، زگيل و خال و سالَكي
عجب سَري، نگاه گرم محشري
انقده گفت پرت و پلا،سلام سلام آقا طلا
شازده پسر قند عسل، اتل متل، حسن كچل
ديو سفيد، سنگ صبور، شمس وزير، كَك به تنور
انقده وِر زد يه نفس، تند و سمج مثل مگس
با دلبري با حرفاي دري وري
صد تا يه غاز با ژست و ناز
انقده گفت از اين وري از اون وري
كاكل زري، يار پري، وَر نپري
كه زلفعلي سرش منگ، خيس عرق نفس تنگ
گفت اي پري! كاكل زري، خاك توسري
هلاكته، عاشق سينه چاكته
بپر بالا رو دوشم، رو قاطر چَموشم
با هم ميريم به بندر، به كافهي غضنفر
با هاجر و مرضيه، شباش ميريم تعزيه
تو كوه و دشت و دره، انقده خوش ميگذره
رفتن با هم سواري، تو دشت صيفي كاري
تمام روز به خنده، مثل دو تا پرنده
قايم موشك تو بيشه، پنهون شدن يه گوشه
اوستا به دوش، كلاغ پر، تو بتههاي گُلپر
زير درخت چنار، يه لقمه نون و خيار
بعدش يه چُرت عالي، هر دو حالي به حالي
وقت غروب پاي نهر، يه لحظه ترديد و قهر
يه ترس ناگهاني، يه بُهتِ گُنگِ آني
يه دلهره بي نشون، رفت تو جون هر دوشون
بگو مگو عر و ور، تهديد و توپ و تشر
يه مرتبه گلاويز، يه ويشگون سفت ريز
سه چار تا مشت محكم، كشيدنِ موي هم
دهن كجي لجبازي، اما دوباره بازي
رفتن با هم بيابون، تماشاي آسمون
تمام شب در سكوت، خيره به ماه و مبهوت
وقت سحر ناشتايي، سر شير و نون و چايي
صداي شُرشُر آب، دنيا مث يه سراب
از بخت بد همون وقت، يه پير مرد سر سخت
ديد يه پري بي حيا، ابرو كمون، چش سيا
نشسته با ناز و قِر، با خنده و هِر و كِر
تنگ دل زلفعلي، هوار كشيد يا علي!
يه آدمه كه دُم داره، يه ماهيه كه سُم داره
دست نزنين نِجاسته، درد و بلا و آفته
دو عاشق بي گناه، كنار هم مثل ماه
پريدن از جايشون، لرزه به اندامشون
رلفعلي رنگش سفيد، دلش تو سينه تپيد
پري رو گرفت تو بغل، دويد به سوي جنگل
نپرس از احوالشون، مردم به دنبالشون
با چوب و سنگ و چماق، پياده يا رو الاغ
حيوونيا هراسون، زدن به دشت و هامون
سه روز سه شب نشستن، چشاشون و نبستن
تا هاي و هوي و جنجال، بگير بُكُش، قيل و قال
تهديدِ چوب و فلك، فرو نشست كَم كَمَك
خانوم پري كوچولو، نه ديو ميشناخت نه لولو
نه عزرائيل نه شيطون، نه پاسبون نه زندون
دنيا رو آب برده، حسني رو خواب برده
بي خبر از خوب و بد، داد و ستد، چون و چند
خوش الكي، بي خيال، تو تاريكي تو اون حال
ميديد كه توي باغه، نشسته رو الاغه
دورش چراغ و فانوس، تنش لباس عروس
طشت طلا زير پاش، داماد ميميره براش
بهار سال ديگهاس، مشغول وصله پينهاس
اسمش شده سكينه، رفته حموم خزينه
بچهاش با ضرب هاونگ، يه ريز ميگه: وَنگ وَنگ
رو كرد به كاكل زري، گفت اي عزيزِ پري
ميخوام بيام زنت شم، سِجاف پيرهنت شم
شب بخوابم كنارت، يكي يه دونه يارت
رو پشت بوم بابات، تاپالههاي گاوات
تو حوض و جوبِ باغت، رو طاقچهي اتاقت
با تو برام بهشته، رو پيشونيم نوشته
اما آقا ذوالفقار، بچهي صحرا و مار
با منطق دهاتيش، با هوشِ تيزِ خاكيش
فهميد تو اين زمونه، عصر خريد و چونه
دنياي وغ وغ صاحاب، ترس و گناه و ثواب
عشق قشنگ ماهيش، محكوم به مرگه از پيش
گفت پري تاج سرم، پالون روي خرم
من بچهي دهاتم، يه خرچرون لاتم
خونم قد يه پيلهاس، يه گوشه تو طويلهاس
تو پيرهن عروسي، كنار من ميپوسي
داداش غلام بي كاره، قاچاقچيِ سيگاره
ميندازدت به قُلاب، ميخوردت مثل آب
سبزي پلو با ماهي، روغن كرمانشاهي
قورتت ميده درسته، مثل هلو با هسته
پري نشست كنارش، يكي يه دونه يارش
گفت عاشق كم نفس، يه پا جلو دو پا پس
همش به فكر چاره، دعا و استخاره
عاشقي مثل تَبه، يه درد لامَصبه
يه جور مرض، يه ويره، بازي با دُمب شيره
بزن بريم تو دريا، تا انتهاي دنيا
رو كول من سواري، تو دشتاي مُرواري
رو تپههاي مرجان، يكي ميشيم تن و جان
كاكل زري وامونده، سر دو راهي مونده
كفت قُرعهِ فال من، ماهك شوال من
من بچهي زمينم، بخواي نخواي همينم
دهاتي بي صاحاب، پام برسه توي آب
مثل جناب يونس، بي كس و كار و مونس
ميرم تو حلق ماهي، روزم ميشه سياهي
زير زبون كوسه، به جاي ناز و بوسه
ميشم مث فريني، پورهي سيب زميني
تو هم خانوم فرنگي، ماهي رنگارنگي
برگرد به شهر نورت، به خونهي بلورت
به جايي كه جاي توس، نشونهي پاي توس
دريا ننه، خواهرات، نشستهان چش به رات
اما انارِ دونه، خدا خودش ميدونه
به مرگ اين قاطرم، يادت توي خاطرم
تا زندهام ميمونه، اصل كارم همونه
پري دلش آش و لاش، افتاد روي دست و پاش
گفت زلفعلي نگام كن، نگا به سر تا پام كن
تنم بلورِ چينه، چشام دو تا نگينه
دُمم طلاي نابه، قيمت صد تا گابه
بذار منو رو طاقچه، يه گوشه توي باغچه
يه وقت كه سختي اومد، بلا و قحطي اومد
ببر منو به بازار، بفروش هزار تا دوزار
وقتي شدي گرسنه، داشتن من يه حُسنه
بذار منو لاي نون، بخور من و نوش جون
كاكل زري بيچاره، با قلب پاره پاره
گفت ماهس قناتم، گل گاو زبون، نباتم
پاشم برم كه ديره، فردا عيد غديره
بايد برم تو حموم، حنا كنم دست و موم
شنبه به دنبال كار، يه سر برم به بازار
وقت درو و شخمه، كاشتن بذر و تخمه
تو گرماي تابستون، بايد برم تا تهرون
آهنگري، سلسبيل، دنبال تيشه و بيل
پري با آه و ناله، افتاد زمين، مُچاله
چهل روز و چهل شب، يه كوره آتيش و تب
نه لب ميزد به آبي، نه داشت قرار و خوابي
هزار تا زخم رو شونهاش، يه جوبِ اشك رو گونهاش
تو حال هذيون و تب، همش ميگفت زير لب
اگر ديدين يه روزي، يه پيرمرد قوزي
يه عاشق پشيمون، خسته و پير و داغون
با چشم تَر، هاج و واج، نگا ميكرد به امواج
بهش بگين كاكل زري، دير اومدي، مُرد پري
دريا تمام مدت نگاش ميكرد با دقت
گفت بچههاي دريا، شاپريا، ماهيا
پري يكي يه دونه، بزرگ شده شبونه
وقتش ديگه رسيده، خوب و بد و چشيده
فهميده تنهايي چيه، جاش كجاس، پري كيه
پاشين برين مثل باد، بدون داد و فرياد
دخترم و بيارين، تو خونهاش بذارين
صد تا پري با دسته گل، ساز و دُهُل، ديمبُل ديمبُل
با مرهمِ زخم و دوا، رقص كنون، دس به دعا
هنگِ نهنگ، با پرچماي رنگارنگ
كوسه خانوم با دنگ و فنگ، لباي سرخ، پيرهن تنگ
قورباغهها با چلچراغ، با كاسههاي آش داغ
رشته و سير، روش لعاب، بزن و بكوب رفتن رو آب
پري مث يه مُرده، ترمهي بيد خورده
افتاده بود تو ساحل، سرش پر از خاك و گِل
چشاش بدون نگاه، خيره به پايان راه
طفلكي رو مثل موش، گرفتناش روي دوش
با ناز و بوسه، يواش، گذاشتناش توي جاش
تا اينكه اومد به هوش، آتيش فشان خاموش
پاشد نشست توي جاش، غصه ميريخت از نگاش
گفت اي خدا خر شدم، حسابي منتر شدم
كاكل زري كلك بود، آرد توي الك بود
يه سايه بود خيالي، قُرعهي پوچِ خالي
با وعدههاي دروغ، باد هوا توي بوق
عاشقي خِير سرش، با اون الاغ گَرِش
خر كچيِ پشمالو، خنگ و بي ريخت و هالو
ديدي چطور ولم كرد؟ لگد زد و لهم كرد؟
دريا گرفت ماچش كرد، ناز و نوازشش كرد
گفت اي پري جون من، گنج سليمون من
تو مال موج و آبي، رنگين كمون خوابي
جنس تو از خياله، وصلت تو محاله
تو از تبار نوري، يه آرزوي دوري
زلفعلي مال خاكه، درخت بيد و تاكه
مال ننه هاجره، دختراي بندره
واستاده رو زمينه، فكر نماز و دينه
اما نگاه خوبش، حرفاي پاي جوبش
ياد تن تميزش، دمپختك لذيذش
بازي و جيغ و ويغش، صفاي بي دريغش
قلب بي شيله پيلهاش، اون بوي شنبليلهاش
ميشه چراغ راهت، تو تاريكي پناهت
پري يه جسم خسته، پر از تَرَك، شكسته
زخم زبون چشيده، چيني لب پريده
مسافر راه دور، برگشته از لب گور
دلش گرفته و تنگ، خيره و مبهوت و منگ
پر از جدال و پرسش، جنگ و گريز، كشمكش
مثل كسي پاي ذكر، نشست يه گوشه در فكر
زمان گذشت آهسته، پشت دراي بسته
قورباغهها همه لال، كوسه يه گوشه بي حال
پاييز سرد غمگين، يهو يه برف سنگين
پري سرش توي لاك، صبح تا غروب فكر خاك
اما خراش روحش، ناله و آه و اوهش
زخم نمك چشيدهاش، سوزش و اشك ديدهاش
با گردش روز و شب، مثل حرارت تب
بدون حرف و دعا، نسخه و حب و دوا
بدون دوز و كلك، فرو نشست كَم كَمَك
درد دلش خود به خود، يه ذره شد، يه نخود
شكر خدا بهار اومد، كمبوزه با خيار اومد
شلوغ پلوغ برو بيا، بزن بكوبِ ماهيا
سلام عليك مباركا، دُمب شما سه چاركا
قاشق زني پشت درا، چش چروني تو سر سرا
بخور بخور سيزده به در، عدس پلو، روش شكر
چراغوني، عروسيا، نقل و نبات، مهمونيا
دريا پر از جشن و سرور، تولد و فتح و غرور
خانم پري هول هولك، دلش پر از انگولك
نگاهي كرد به اطراف، به بيشههاي شفاف
به آبشاري از نور، به تپههاي بلور
پنجرهها همه واز، صداي ساز و آواز
دريا همه خيرگي، نه سايه نه تيرگي
گنبد هفت آسمون، هزار تا رنگين كمون
جهان اوج و پرواز، دنياي جادو و راز
اين همه طاق نصرت! اين همه راه و وسعت
اين همه نور و شهاب! كجا بوده توي آب؟
شايد فريب و جادوس؟ يه خواب پر هياهوس؟
تصور واهيه، طلسم يه ماهيه
شايد همهاش يه روياس، راس راسي اينجا درياس؟
يه اتفاق محال، معجزه بود يا خيال؟
صورت كاكل زري، با خط و خال پري
تو روشني-سياهي، انگار بگو يه ماهي
چشاش چشاي كوسه، روي لباش يه بوسه
دريا پر از نشونهاش، هر ذرهاي نمونهاش
مثل خيال، مثل خواب، موج ميزد توي آب
صداش مياومد يواش، زمزمهي نفسهاش
ميگفت: چادر قرمزي، دنبهي توي ديزي
فكر توام همين آن، جون ننهام به قرآن
تو بازي و سُرسُره، ترس از لولو خُرخُره
سينه زني، آب تني، ليس زدن بستني
تو مزرعه، تو جاليز، وقت غروبِ پاييز
تو آخورِ طويلهام، پايِ چراغ فتيلهام
تو جِر زدن تو بُردن، تو كِيفِ خوبِ مُردن
وقتِ فِلِنگ و بستن، تو حوض كاشي جستن
تو هر چي هس خوب و بد، فكر توام تا ابد
پري مث يه خورشيد، يه مرتبه درخشيد
يه چشمه توي سينهاش، شست غبار كينهاش
يه حس كِيف آور، يه اعتماد، يه باور
يه كشف ناگهاني، يه رعد تند آني
دويد تو قلب و خونش، تا انتهاي جونش
گفت اي خدا كور بودم، از همه كس دور بودم
يه دختر ولنگار، تو لاك خو گرفتار
افتاده توي مرداب، مرداب خاوش خواب
بي خبر از ديگر، همش ميگفتم پري
دريا به اين زلالي، اين همه چيز عالي
پيش چشام تار بود، تو ديدهام خار بود
كاكل زري يار من، نيمهي بيدار من
روزنه شد تو سرم، تو سر خنگ خرم
ديدم جايم تنگ بود، ديوارش از سنگ بود
نه پنجره نه در داشت، نه كسي ازم خبر داشت
تخم خود و شكستم، يه باره بيرون جستم
اي بچههاي دريا، شاپريا، ماهيا
اختاپوس عشرتي، هميشه لخت و پتي
نهنگ دندون طلا، كوسهي ناز بلا
اي همه كاكل زري، رفيق و يار پري
پاشين بياين پيش من، بشين قوم و خويش من
تو دريا غوغا شده بود، پنجرهها وا شده بود
شاپريا قِر ميدادن، موهاشون و فر ميدادن
ستارههاي دريايي، با روسري با دمپايي
دريا رو جارو ميزدن، پُشتك و وارو ميزدن
كوسه مث يه دسته گل، چشاش خمار، سرش فُكُل
دس به كمر با اختاپوس، رقص ميكرد مثل عروس
نهنگ پير با ساكسيفون، جاز ميخوند تو ميكروفون
قورباغهها پير و جوون، رقص كنون سينه زنون
داد ميزدن قور قور، چشم حسود بتركه كور كور
خانوم پري، مرمري، از عشق كاكل زري
نشسته روي اوجي، سوار باد و موجي
ستارهها تو سرت، چراغوني پيكرت
ببين كجا رسيدي، خوب و بد و چشيدي
صاحب دنيا شدي، خودت يه دريا شدي.
پايان
شاعر: گلي ترقي
تقصير دريا بود كه اين كولي خانومِ سِرتقو انقده ناز و بوس ميكرد
اين يه الف بچهي تهتغاريشو قد يه دنيا لوس ميكرد
بايد ميزد لهش ميكرد، حسابي تنبيهاش ميكرد
ميگفت پري! مگه خري؟
تو دُم داري، پا نداري، روي زمين جا نداري
تو اون همه شاش و تُف و گرد و غبار
اون همه سوت و بوق و آژير رو هوار
اون همه تيمسار چهار ستاره و توپ و تفنگ
اون همه شعر و قافيه، حرف جَفنگ
خانوم كوچيك گم ميشي، ماهي بي دُم ميشي
يه روز ميبيني اي داد، جووني رفته بر باد
از اون همه عطر و بو، منم منم، هاي و هو
اون همه ناز و غُمپُز، يك علي مونده يك حوض
فكر زمين و كوچههاش، خوراكيا، كلوچههاش
بزن بكوب، برو بياش، گردش و فيلم و سينماش
چراغوني، فراووني، بخور بخور تو مهموني
عروسيا، بيا بروش، روزنامهها و راديوش
فكر سفر، فكر فرار، مثل يه درد بي قرار
يه زخم ريز، جليز ويليز، پري رو كرده بود مريض
يه روز ديگه كلافه، به عشق رقص و كافه
لباس پوشيد مثل باد، هول هولكي راه افتاد
شنا كنون، شنا كنون، يه تير جسته از كمون
از اين دالون به اون دالون، گرمِ جنون، نفس زنون
بالاخره رسيد به خاك، افتاد زمين، خُرد و هلاك
سه شب تموم گرفت خوابيد، خواب يه خر چِرونو ديد
يه خر چرون كاكل زري، با يه الاغ عرعري
يه حالي شد، دلش تپيد، پا شد نشست، جلو خزيد
يواشكي سَرَك كشيد، يه خِشِ ترمزي شنيد
كلاغي گفت غار غار، صدايي گفت زهر مار
يه مردي گفت دزد بُرد، آي بابام بُرد و خورد
يه مرتبه قيل و قال، دزد و بگير رو جنجال
آتيش آتيش، فوت فوت، كمك كمك، سوت سوت
بوق و هوار و آژير، مردم ده سرازير
پري هراسون و منگ، كمين گرفت پشت سنگ
نشست تا وقت غروب، يواشي رفت پاي جوب
نگاهي كرد دور و ور، يواشكي پشت سر
يه جايي ديد قراضه، چارتا دونه مغازه
يه ميدون سوت و كور، يه جاهل لندهور
يه دستهي عزادار، ايستاده پاي ديوار
مرداي مات مبهوت، رو دوششون يه تابوت
اون طرف خيابون، حراج قند و صابون
نوار و جين كهنه، جنساي دربِ داغون
جيگركي، كبابي، با مگس فراوون
يه معاملات ملكي، سه چهار تا مرد خيكي
يه پاسبون غمگين، نشسته روي زمين
يه مشت گدا، آس و پاس، اينور و اونور پلاس
پري حسابي جا خورد، اما به روش نياورد
چمباتمه توي چاله، رو آشغال و تاپاله
گفت مردم محترم، صاحب قصر و حرم
منم پري خوشگله، كه ديدنش مشكله
پاشين بياين تماشا، نديده كردين حاشا؟
چقد بگم كه خستهام؟ رو خاك و خُل نشستهام؟
مگه كرين؟ عجب خرين!
اي آدماي بي حال! پاشين بياين استقبال
تو اون همه شلوغي، درشكههاي بوقي
خريد، فروش، چون و چند! رفت و اومد، زد و بند
هيشكي نديد يه ماهي، از خاندان شاهي
با صد هزار آرزو، يه عالمه عطر و بو
گم شده و در به در، اومده توي بندر
تنها سگي مردني، دنبال يه خوردني
زبون ميزد به گيسهاش، به دُمب ناز خيسش