تبليغاتX
گنجشك
چه معصوم و بي آزاره!

صبح كه مي‌شد به فكر جنگ، با تير كمون و قلوه سنگ

دنبال ماهيا مي‌كرد، چشاشونو سياه مي‌كرد

پر مي‌كشيد مثل خروس، مي‌زد تو فرق اختاپوس

مي‌گفت كه دريا تاريكه، يه جوب خشك باريكه

حوصله‌ام سر اومده، كُفرم ديگه در اومده

نه كافه‌اي، مغازه‌اي، نه اتفاق تازه‌اي

همه كچل، همه خواب، گنديده توي مرداب

يه مشت نهنگ و ماهي، پوسيده تو سياهي

تو اين ديار مُرده، دنياي آب برده

شدم يه ماهي دودي، نِفله مي‌شم به زودي

پاشم برم به بندر، به كافه‌ي غضنفر

به سينما، عروسي، كلاس انگليسي

دنياي آدميزاد، درخت و خورشيد و باد

كنار مَردُم پاك، خونه كنم روي خاك

 

پري بلا! ماهي طلا!

شكر خدا، جات توي دريا راحته، دريا جهان نعمته

هرچه بخواي، خورد و خوراك فراهمه

كور و كچل نيستي پري، چي چيت كمه؟

نگاه بكن دور و وَرِت، پشت سرت

دريا جهان خيرگي‌س، يه لحظه‌ي هميشگي‌س

ملالِ عادت نداره، تيك تاك ساعت نداره

بدون در و ديواره، شروع بعد از آخره

 

حيف كه نصيحت و پند، بكن نكن، چون و چند

ياسين به گوش خر بود، پري حسابي كر بود

يه ذره قد و قامت، الم شنگه، قيامت

صبح تا غروب زار زار، مثل كلاغ قار قار:

اي خدا ناقص شدم، طلا بودم مس شدم

دمم مثِ يه كيسه، چروك شده پليسه

سر تا تهش يه مثقال، اين همه داد و جنجال:

خوب مي‌كنم، خوب مي‌كنم، تو آستينا چوب مي‌كنم

پند شما آبكيه، مستحق شيشَكيه

بخواين نخواين، مي‌رم مي‌رم

اين جا بمونم مي‌ميرم

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:23  توسط ياسمن حريري  | 

 

يكي بود

يكي نبود

            توي دريا، برِ آبادي نور

            پشت كوه‌هاي بلند، يه جاي دور

            يه پري آتيشپاره، قَدِ نخود

            دست به كمر، سِرتق و قُد

            يه خوشگلك، گوله نمك

            همش پي دوز و كلك

            تُپل مُپل، نون بربري

            دستاش كثيف و جوهري

            دُمش هوا، سرش فُكُل

            يه دختر حسابي خُل

            ته تغاري، بچه ننه

            انگار طلبكار از همه

            قهر و حسود

            كنج خونه نشسته بود

اگه مايل بودين، بگيد بقيه‌اش رو هم بنويسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:33  توسط ياسمن حريري  | 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه انديشه ام انديشه فرداست

وجودم از تمناي تو سرشار است

 زمان در بستر شب خواب و بيدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

 خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز

 رود آنجا كه مي يافتند كولي هاي جادو گيسوي شب را

 همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها خود مي سوزند

 همان جاها كه اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند

همان جاها كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند

همان جا ها كه پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند

 همين فرداي افسون ريز رويايي

 همين فردا كه راه خواب من بسته است

همين فردا كه روي پرده پندار من پيداست

همين فردا كه ما را روز ديدار است

همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست

 همين فردا همين فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بيدار است

سياهي تار مي بندد

چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است

دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است

به هر سو چشم من رو ميكند فرداست

سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند

قناري ها سرود صبح مي خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور مي بينم كه مي آيي

ترا از دور مي بينم كه ميخندي

ترا از دور مي‌بينم كه مي خندي و مي آيي

نگاهم باز حيران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خويش خواهم ديد

 سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

 برايت شعر خواهم خواند

برايم شعر خواهي خواند

تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد

وگر بختم كند ياري

در آغوش تو

 اي افسوس

 سياهي تار مي بندد

چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بيدار است

 

 فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:57  توسط ياسمن حريري  |