تبليغاتX
گنجشك
چه معصوم و بي آزاره!
وسط يه تكه كاغذ سفيد و مستطيل شكل، يه دختر خندان با يه لباس گل گلي با موهاي خرگوشي شده، لبخند مي‌زد و يه دسته گل گرفته بود تو دستش. زير پاش پر از چمن‌هاي سبز و بالاي سرش آسمون آبي بود و خورشيد از اون بالا بهش مي‌خنديد. هميشه اين نقاشي رو تو طبقه وسط ويترين اتاقم نگه مي‌داشتم كه جلوي چشمم باشه. نمي‌دونم چي بود كه اون نقاشي رو يه جور خاصي دوست داشتم. برام خيلي ارزش داشت. چون تصوير خودم بود كه با دستاي يكي كه برام عزيزه كشيده شده بود. يه شب ديدم كه ديگه اون نقاشي نيست. نمي‌دونم چي شد. شايد مامانم حواسش نبوده و اشتباهي با چيزاي ديگه انداختتش دور و من براي همون تكه كاغذ مستطيل كلي گريه كردم!! اما هنوزم اون تصوير رو تو ذهنم دارم و هنوزم برام ارزش داره، چون مي‌تونستم يه چيزيو توي اون نقاشي كاملاً حس كنم...

بازم برام نقاشي مي‌كشي؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 0:51  توسط ياسمن حريري  |