وقتی که نیستی
همه چیز سرد و نمناک
همه چیز غمناک
همه چیز خاکستریست.
وقتی که نیستی
با همه کس غریبم.
اما نیستی،
نیستی که ببینی
چگونه مرا می رانند
چگونه همه را می رانم.
من چه گویم با تو
چه خواهم از تو
من صدایی از قعر خاک، کی به ستاره رسم
ای همه نور
مرا تماشای تو از دور بس
که در این خاک سرد، گرمی گر هست، از نگاه توست
ای من به سوسوی تو خشنود،
چه می ماند از من؟ وای اگر روزی نگاهت را از من دریغ کنی...
شاعر: ؟؟
هفته گذشته همايش چهلمين سالگرد تأسيس دانشگاه شريف بود. اين همايش در جزيره كيش و با حضور فرغ التحصيلان دانشگاه و بعضي از اساتيد برگزار شد.
از اون جايي كه بابا هم تو شريف درس خونده و هم مدتي اون جا تدريس ميكرده، ما هم يعني من و مامان و بابا رفتيم كيش، بابا اون جا سخنراني داشت. هفته پيش درست همين روز و همين ساعتا بود كه داشتيم سريع آماده ميشديم كه بريم براي مراسم افتتاحيه. از ساعت 6 شروع ميشد و تا 12 شب ادامه داشت. شب جالبي بود برام. استادايي كه همه پير شده بودن، كسايي كه از اولين سال تأسيس دانشگاه موهاشونو تو شريف سفيد كردن همه اومده بودن و از خاطراتشون تعريف ميكردن. يه حس عجيبي بهم دست داده بود. بعضي جاهاش گريهام ميگرفت از اين همه صفا و صميميت، از اين همه خاطرههاي قشنگ و از اين همه گذر زمان. متأسفانه تو كشور ما شايد 90 درصد دانشجوها دوران دانشجويي خوب و خاطره انگيزيو تجربه نكنند، يا اين كه با خاطرات خيلي كمي فارغ التحصيل ميشن. من كه در دوره ليسانس خيلي اين حس رو نداشتم، اميدوارم خدا كمكم كنه كه موفق به ادامه تحصيل بشم و كلي خاطرههاي قشنگ با خودم از دانشگاه بيارم بيرون...
آب از ديار دريا
با مهر مادرانه
آهنگ خاك مي كرد
برگرد خاك مي گشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد
از خاكيان ندانم
ساحل به او چه مي گفت
كان موج نازپرورد
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد