تبليغاتX
گنجشك
چه معصوم و بي آزاره!
بچه‌ها بچه‌ها!

من يه توپ دارم قلقليه؛ سرخ و سفيد و آبيه؛ مي‌زنم زمين هوا مي‌ره؛ نمي‌دوني تا كجا مي‌ره! من اين توپو نداشتم؛ مشقامو خوب نوشتم؛ بابام بهم عيدي داد؛ يه توپ قلقلي داد!  منتظر نظرات خوب شما در مورد توپم هستم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:16  توسط ياسمن حريري  | 

 

                      از ديوان شهريار

 

مادري بود و دختر و پسري

پسرك از مي محبت مست

دختر از غصة پدر مسلول

پدرش تازه رفته بود از دست

يك شب آهسته با كنايه طبيب

گفت : با مادر اين نخواهد رَست

ماه ديگر كه از سموم خزان

برگها را بود بخاك نشست

صبري اي باغبان كه برگ اميد

خواهد از شاخة حيات گُسست

پسر اين حال را مگر دريافت

بنگر اينجا چه مايه رقت مست

صبح فردا دو دست كوچك طفل

برگها را به شاخه ها مي بست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:12  توسط ياسمن حريري  | 

سلام بچه‌ها!

با اين كه هنوز آوريل نشده، اما ما حال كرديم كه به شماها دروغ بگيم!! همه‌اتون سر كاريد. بچه‌اي در ميان نيست فعلاً!!! ها ها ها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 21:17  توسط ياسمن حريري  | 

 

شب ها كه سكوت است و سكوت است و سياهي

آواي تو مي خواندم از لابتناهي

آواي تو مي آردم از شوق به پرواز

شب ها كه سكوت است و سكوت است و سياهي

امواج نواي تو به من مي رسد از دور

 دريايي و من تشنه مهر تو چو ماهي

وين شعله كه با هر نفسم مي جهد از جان

 خوش مي دهد از گرمي اين شوق گواهي

ديدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

 من سرخوشم از لذت اين چشم به راهي

اي عشق تو را دارم و داراي جهانم

 همواره تويي هرچه تو گويي و تو خواهي

 

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 12:31  توسط ياسمن حريري  | 

سلام،

امشب سالگرد ازدواج مامان و باباي عزيزم بود. اگه گفتيد چند سال شد؟؟  ما، يعني من و علي و آزاده هم قرار گذاشته بوديم كه مامان و بابا رو سورپرايز كنيم. قرارمون اين طوري بود كه آزاده ما رو به اين بهانه كه مي‌خواد شام پيتزا درست كنه بكشونه خونشون. ضمنا دختر خاله و پسر خالم هم قرار بود با بچه‌هاشون بيان. من بي گناه معصوم هم اين وسط شده بودم مأمور چاخان  از شانسم هم از هر راهي مي‌خواستم يه جوري يه كاري كنم كه بابا طبق برنامه‌ي ما پيش بره، راضي نمي‌شد كه نمي‌شد. خلاصه هر ترفندي كه بلد بودم زدم و دست به دامن يكي دو تا دروغ نقلي هم شدم  خدا مي‌بخشه حتما  خلاصه آخرش هم همونطور شد كه ما مي‌خواستيم و هر دو سورپرايز شدن. البته اينم بگم كه شام پيتزا نبود، يه چيز خوشمزه‌تر بود و جاتون خالي خيلي بهمون خوش گذشت. آزاده و علي عزيز دستتون درد نكنه  امروز يكي از همكارام تو شركت گفت خيلي خوبه كه آدم برادرش خييييلي بزرگ‌تر از خودش باشه، من اولش زياد باهاش موافق نبودم و فكر كردم كه اگه خواهر بزرگتر باشه بهتره. بعد از اون تا همين الان كه اين جا هستم در اين مورد فكر مي‌كردم كه چرا بايد با نظرش مخالف مي‌بودم، اما به هيچ نتيجه‌اي نرسيدم و از عقيده‌ي خودم بدجوري پشيمون شدم و فهميدم كه واقعا چقدر خوبه كه آدم يه برادر خيلي بزرگتر از خودش داشته باشه و يه خواهر بزرگتر مثل آزاده  تا آخر عمرم از فكر اشتباهي كه اول داشتم پشيمون خواهم بود و هر شب دعا مي‌كنم كه خدا اين برادر و زن برادر بزرگتر رو برام نگه داره. شب همه خوش  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:13  توسط ياسمن حريري  | 

سلام بچه‌ها،
نظر شما چيه؟؟!!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 1:6  توسط ياسمن حريري  |