خيلي وقته كه چيزي نذاشتم تو وب لاگم. تا حالا شده فكراي جورواجور هجوم بيارن به كلهتون؟ اونقدر فكر تو ذهنتون باشه كه ندونيد به كدومش برسيد؟ فكراي الكي، چيزايي كه شايد ساختهي ذهن خودتون باشه؟ يا فكرايي از گذشته كه فراموش كرديد و دوست نداريد به ياد بياريد اما يهو ميبينيد دارن به يه گوشه از ذهنتون سيخونك ميزنند! من چند وقته اين طوري شدم
متأسفانه! و خودم هم علتش رو نميدونم. شايد يه دورهاي داشته باشه و بگذره! اما بعضي وقتا خستم ميكنه. دائم فكراي جورواجور تو سرمه. بعضي وقتا كسل ميشم. تمركزم به هم ميريزه. كلي طول ميكشه تا يه صفحه كتابو بخونم. وسط فيلم حواسم پرت ميشه. وقتي يكي جلوم وايساده نگاش ميكنم اما انگار كه نميبينمش يادم ميره كه بايد سلام كنم. بعضي وقتا احساس تنبلي ميكنم و از خودم بدم مياد. شايدم الكي حساس شدم. شايدم مال آلودگي هوا باشه
به هر حال هرچي كه هست اميدوارم زود گذر باشه!!
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود. ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند. پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند. اين بود كه جوابشان هميشه نه بود. اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند. آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: «ني ني كوچولو، به من بگو خدا چه جوريه؟ من داره يادم ميره!»
آن ميلمن
من بعد از چند روز موفق شدم بيام اينجا. آخه مسافرت بودم! جاتون خالي به اتفاق عدهاي از دوستان رفته بوديم شمال، شهر نور. اين دوستاني كه ميگم، از فاميل هم بهمون نزديكترن. دوتا دختر دارند هم سن و سال من. البته يكيشون هم به تازگي ازدواج كرده. من هم دختر عمهمو با خودم برده بودم. دوستاي ما يه خونهي قديمي اونجا دارن. يه خونه با يه حيات باصفا پر از درختاي ميوه! با اينكه يه خونهي قديميه و از زرق و برق ويلاهاي مجلل امروزي توش خبري نيست، اما اينقدر صفا و صميميت توش هست كه آدم لذت ميبره باهاشون بره مسافرت. راستي يه گربه هم داشتن كه ۵ ماهش بود ولي هيكلش خيلي بزرگ بود ماشالا. اسمش زازو بود
خيلي گربهي آروم و نازي بود. من اولش ميترسيدم. اما بعدش ديگه همش باهاش بازي ميكردم و ميگرفتمش تو بغلم، آخه خييييلي نرم بود
خلاصه جاتون خالي خيلي بهمون خوش گذشت!
وقتي تو نيستي
خورشيد تابناك
شايد دگر درخشش خود را
و كهكشان پير گردش خود را
از ياد مي برد
و هر گياه
از رويش نباتي خود
بيگانه مي شود
و آن پرنده اي
كز شاخه انار پريده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش مي كند
آن برگ زرد بيد كه با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاك
مخدوش مي كند
آنگاه نيروي بس شگرف مبهم نامرئي
نور حيات را
در هر چه هست و نيست
خاموش مي كند
وقتي تو با مني
گويي وجود من
سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند
چشم تو آن شراب خلار شيرازست
كه هر چه مرد را مدهوش مي كند
ماهي هميشه تشنهام
در زلال لطف بيكران تو
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خندههات
زير آفتاب داغ بوسههات
اي زلال پاك
جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب
اي هميشه آشنا
هر طرف كه مي كنم نگاه
تا همه كرانههاي دور
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنهام
اي زلال تابناك
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك
امروز به طور كاملا اتفاقي متوجه شدم كه انتخاب ما در مورد اينكه "همون" هري باشه، كاملا درست و به جا بوده! چون متوجه شدم كه عدد مورد علاقه "همون" عدد ۷ هست ![]()
بعد از حدود يك هفته كل كل كردن بر سر هري پاتر و دار و دستش، به علت جلوگيري از پيدايش اختلافات خانوادگي، در اين جا آتش بس اعلام ميكنم. البته بايد بگم به من يكي كه خيلي خوش گذشت
پس اگه موافق باشيد از اين به بعد بر طبق ليست علي پيش ميريم و هركس كه دوست داشت با اسم جادوگريش كامنت بذاره. امروز يكي از همكارانمون توي شركت، برادرزادشو آورده بود. ماشالا يه پسر مو طلايي كپلي خيلي با مزه. در اون جا بود كه احساس كردم چقدر دلم ميخواد عمه بشم
به نظرم خيلي بايد مزه داشته باشه.