تبليغاتX
گنجشك
چه معصوم و بي آزاره!
سلام،

من الان دچار افسردگي شدم چون ششمين كتاب هري پاتر رو تموم كردم اصلاً نمي‌تونم وضعيو كه در اين كتاب پيش اومده تحمل كنم. نزديك بود اشكم در بياد، اما ترسيدم مامانم بگه "ديوونه هري پاتر هم گريه داره؟؟" اما تا حالا از هيچ كتابي اين همه ناراحت نشده بودمو تحت تأثير قرار نگرفته بودم!! حالا مي‌گيد چي كار كنم؟ اصلاً انگار يه چيزي رو قلبم سنگيني مي‌كنهخوب ديگه همين!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 22:11  توسط ياسمن حريري  | 

به نظر شما دلتنگي چيه و براي رفع اون چي كار بايد كرد؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 1:7  توسط ياسمن حريري  | 

سلام به همگي،

به نظر شما چطور مي‌شه يه آدم بي تفاوت و بي خيال رو سر ذوق آورد؟ من يه دوست دارم كه وقتي خبر خوبي مي‌شنوه خيلي بي تفاوته و مي‌گه خوب من خوشحال شدم، اما تو خودم خوشحال شدم!!!! به نظر شما مشكل اين فرد چيه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 1:2  توسط ياسمن حريري  | 

سلام دوستان،

من مي‌خواستم بدونم به نظر شما چرا؟!!   

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 21:16  توسط ياسمن حريري  | 

سلام،

اميدوارم كه حال همتون خوب باشه. ديروز اولين جلسه ترم جديد كلاس زبان بود. البته اينم بگم كه خانوم معلم خودم هستم  براي اين كه بعد از سه سال تدريس، تنوعي در كارم ايجاد شه تصميم گرفتم كه آموزشگاهمو عوض كنم. البته آموزشگاه همونه ولي يه شعبه‌ي ديگه هست. خلاصه بر خلاف شعبه‌ي قبلي كه خيلي سفت و سخت مي‌گرفت، اين جا بر عكسه و كلاس‌ها مختلط. من هم كه اول رفتم سر كلاس ديدم ۴-۵ تا دختر مدرسه‌اي هستن و با خيال راحت كارمو شروع كردم، اما يه ربع بعد ديدم كه يكي از پسرا وارد كلاس شد. نيم ساعت بعد هم يكي ديگه و آخراي كلاس هم نفر سوم اومد تو. خلاصه من هم كه تا حالا تو اين جور كلاسا درس ندادم اما خيلي خونسرد به كارم ادامه دادم. فقط مشكل اين جاست كه به نظرم شاگردام بفهمي نفهمي يه جورايي براي خوش گذروني ميان سر كلاس. حالا موندم كه چه جوري اين ترمو باهاشون سر كنم، اما اگه به خوبيو خوشي ايشالا اين ترم تموم شه، بر مي‌گردم شعبه قبلي و ديگه پشت سرمو هم نگاه نمي‌كنم  اما فكر كنم براي اين كه بتونم اين ترمو با خوبي به پايان ببرم بايد يه جورايي از در دوستي وارد شم، چون اگه بد اخلاقي كنم حتماً نتيجه‌ي عكس مي‌ده!! اگه فكر خوبي براي اداره‌ي اين كلاس به نظرتون رسيد، خوشحال مي‌شم بهم بگيد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 17:28  توسط ياسمن حريري  | 

هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي، چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود  (حتماً هم همين طوري باشه لبخندتون!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 8:30  توسط ياسمن حريري  | 

سلام دوستان،

حتماً تا به حال پيش اومده كه توي خونتون يه چيزيو خراب كرده باشيد! خوب در اين جور مواقع چي كار مي‌كنيد؟ زود اعلام جرم مي‌كنيد يا صداشو در نمي‌ياريد؟  خوب من خودم اول موقعيتو مي‌سنجم. بابا چندين بار بهم گفته بود كه سيم تلفني رو كه در هال منزلمون هست به پشت كامپيوتر نزنم. من هم مدت‌ها بود كه اين كارو نمي‌كردم. امشب تنبليم اومد كه برم از تلفن اتاق استفاده كنم و بنابراين از سيم تلفن هال استفاده كردم. اما سيم از پشت كامپيوتر كشيده شد و سرش شكست  اما فعلاً صداشو در نياوردم و خيلي خونسرد اومدم تو اتاق و به كارم ادامه دادم. اما همين روزاست كه بابا بفهمه! اونوقته كه.....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 22:10  توسط ياسمن حريري  | 

به چيزي كه گذشت غم نخور، و به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 10:45  توسط ياسمن حريري  | 

اگر كسي تو را آن طور كه مي‌خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 23:31  توسط ياسمن حريري  | 

زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 10:33  توسط ياسمن حريري  | 

هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 10:21  توسط ياسمن حريري  | 

 هيچ كس لياقت اشك‌هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي را دارد، باعث اشك ريختن تو نمي‌شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 10:29  توسط ياسمن حريري  | 

اي كاش مي‌فهميدي كه چه ساده آزرده خاطرم مي‌كني به خاطر هيچ!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 23:59  توسط ياسمن حريري  | 

تو به من خنديدي

 و نمي دانستي

 من به چه دلهره از باغچه همسايه

 سيب را دزديم

 باغبان از پي من تند دويد

 سيب را دست تو ديد

 غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 و تو رفتي و هنوز

 سالهاست كه در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تكرار كنان

 مي دهد آزارم

 و من انديشه كنان غرق اين پندارم

 كه چرا

 خانه كوچك ما سيب نداشت

 
حميد مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 22:5  توسط ياسمن حريري  | 

خوب خوب نازنين من
نام تو مرا هميشه مست مي كند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهاي ناب
نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است
من ترا به خلوت خدايي خيال خود
بهترين بهترين من خطاب ميكنم
بهترين بهترين من

فريدون مشيري
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 22:1  توسط ياسمن حريري  | 

دو جام يك صدف بودند، 

« دريا » و « سپهر » 

آن روز 

در آن خورشيد،  

- اين دردانه مرواريد - 

مي تابيد ! 

من و تو، هر دو، در آن جام هاي لعل 

شراب نور نوشيديم 

مرا بخت تماشاي تو بخشيدند و،  

بر جان و جهانم نور پاشيدند ! 

تو را هم، ارمغاني خوشتر از جان و جهان دادند : 

دلت شد چون صدف روشن، 

به مرواريد مهر 

آن روز ! 
فريدون مشيري

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 14:54  توسط ياسمن حريري  | 

سلام به همه
ديشب با عده‌اي از دوستان شام رفتم بيرون. جاتون خالي به من كه خوش گذشت و كلي خنديدم. خنديدن يكي از كاراي مورد علاقه منه. همين! فعلاً حرفي ندارم ولي شايد امروز يه شعر قشنگ بذارم تو وبلاگم. هميشه خوش باشيد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 11:12  توسط ياسمن حريري  | 

من شعر خيلي دوست دارم. خيلي هم دوست دارم كه خودم مي‌تونستم شعر بگم. اما خوب خدا به هركي استعداد يه چيزيو داده ديگه شعر كوچه (فريدون مشيري) شعر مورد علاقه‌ي منه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 17:7  توسط ياسمن حريري  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 17:4  توسط ياسمن حريري  | 

سلام دوستان
علي برادرمه. ۲۸ سالشه و ازدواج كرده. يكي از تفريحاتش اذيت كردن و سر به سر گذاشتن با منه. منم خوشم مياد باهاش كل كل كنم. البته بعضي وقتا من كوتاه ميام. اعتراف مي‌كنم كه بعضي وقتا هم يا كم ميارم يا خندم مي‌گيره ادامه نمي‍دم. اما بعضي وقتا هم اون شكست مي‌خوره  اما آزاده، همسر علي اصلاً دوست نداره ما كل كل كنيم. ناراحت مي‌شه  حالا من چي كار كنم. پس با كي سر به سر بذارم؟ آخه هيچكي مثل علي حاضر جواب نيست
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 23:41  توسط ياسمن حريري  | 

سلام. من ياسمن هستم. ۲۳ سالمه و ازدواج نكردم. ليسانس مترجمي انگليسي دارم. در حال حاضر مشغول كار مترجمي و تدريس زبان انگليسي هستم. خانواده و دوستاي خوب، دوست داشتني و مهربوني دارم كه برام خيلي با ارزش هستن. خوشحالم كه اين وبلاگ رو درست كردم و دلم مي‌خواهد اين جا از همه‌ي چيزايي كه دوست دارم و برام اتفاق مي‌افته حرف بزنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 14:19  توسط ياسمن حريري  |