با توام اي سهراب
اي به پاکي چون آب
يادته گفتي بهم
تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟
نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد
ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد
يادته گفتي بهم اومدي سراغ من
نرم و آهسته بيا
که مبادا ترکي برداره
چيني نازک تنهايي تو
اومدم آهسته
نرم تر از يک پر قو
خسته از دوري راه
خسته و چشم براه
يادته گفتي بهم
عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه
يار غمها باشه
يادته ميگفتي گاهگاهي قفسي ميسازم
ميفروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
ديگه حتی اون شقايق که اسيره قفس سهراب
ساحر يک نفسه
نيست که تازگی بده اين دل تنهاييمان
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتی کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود
آره...کاشکی دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثهء عشق تر است
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:54  توسط ياسمن حريري
|
شما به اين مطلب عقيده داريد كه هر چيزيو كه به زور بخواهيد، وقتي به دستش بياريد پشيمون ميشيد و ميگيد: اي كاش نخواسته بودم؟!!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:49  توسط ياسمن حريري
|
سلام دوستان،
نوبتي هم كه باشه، نوبت اعترافات زشت منه!!
1) من از بچگي تا الان كه 24 سالم شده، نميدونم به چه علتي از توالتهاي با فضاي بزرگ وحشت دارم. بچه كه بودم هميشه از ترسم يكيو با خودم ميبردم كه اغلب اون يه نفر مامانم بود! يا نرگس و مريم (دختر عمههام). الانم اين وحشت از بين نرفته و حتي بعضي وقتا كابوسشو ميبينم!! و ترجيح ميدم اگه يه جا دستشوييش بزرگه اصلاً نرم توش هر چقدر هم كه تحت فشار باشم!!
2) وقتي بچه بودم دوست داشتم مزهي همه چيز رو امتحان كنم، بنابراين يادمه كه يه بار پشم گوله شدهي پتو، زخم پام و از اون چيزا كه تو دماغ هست رو خوردم. شرمنده!!!
3) همين امروز (شنبه 9 دي) رفته بوديم كمبريج خونهي عموي بابام. بعدش من رفتم WC. سيفونشون درست كار نميكرد. منم كه نميدونستم يه دستمال انداختم توش بعد گير كرد. كل توالت باطل شد و از كار افتاد. بعد بابام گفت تو اين كارو كردي؟ منم گفتم نه!!
4) من هم مثل all of them هميشه نقاشيهامو با مداد كمرنگ كپي ميكردم، بعد سر كلاس پر رنگش ميكردم و هميشه 20 ميگرفتم و معلمم تقاشيهامو به بقيه نشون ميداد ميگفت: بچهها ببينيد ياسمن چه قشنگ نقاشي ميكشه!!
5) يه بار حدود 3 سال پيش كه زبانم هنوز پيشرفت نكرده بود، سر امتحان فاينال، معني يه لغت رو به شاگردام اشتباه گفتم، اونا هم جواب سوال مربوطه رو غلط علامت زدن. خدا از اين معلما نصيب نكنه!!
منم معتاد پولدار و سهراب سيبيلو رو دعوت ميكنم، چون بقيه نوشتن!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 3:55  توسط ياسمن حريري
|
سلام به برو بچههاي عزيز،
اول اينكه دلم براي همتون تنگ شده :) دوم اين كه ميدونم بيشتر از اوني كه من دلم تنگ شده، شماها دلتون براي من تنگ شده. مگه نه؟ خوب دوستان من بايد هر هفته 3-4 بار انشاء بنويسم. مشكلم اينه كه موضوع پيدا نميكنم. لطفاً موضوعات پيشنهادي خوب خودتان را در اينجا ذكر كنيد. جذاب باشهها!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:55  توسط ياسمن حريري
|
سلام بچهها
به نظرتون من چي بگم؟ چيزي به ذهنم نميرسه چون همتون با من در تماسيد و از اخبار خبر داريد. خوشحالم كه به يادم هستيد.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 23:15  توسط ياسمن حريري
|
چقدر زمان زود ميگذره! امشب وبلاگ آزاده رو درباره سهراب سپهري خوندم و تصميم گرفتم وبلاگم رو از اول يه مروري كنم ببينم تا حالا شعري از سهراب تو وبلاگم گذاشتم يا نه؟ يهو ديدم توي آرشيوم دو تا ماه مهر دارم! فكر كردم سايت بلاگفا قاطي كرده، اما بعد متوجه شدم كه يكيش مهر 84 و اونيكي مهر 85 هست. باورم نشد كه يكسال گذشته. چقدر زود. كاش قدر اين لحظههامونو خيلي خوب بدونيم. اين هم يه شعر از سهراب، اما كامل نيست:
صداي پاي آب:
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:16  توسط ياسمن حريري
|
بعد از مدتها سلام! اگه به وبلاگ آزاده سر زده باشيد بايد بگم كه واقعاً اگه خدا بخواد كار نشد نداره و اگه نخواد حتماً خيري توش بوده. اوايل تيرماه بود كه از طرف محل كارم با خبر شدم يك دورهي آموزشي جديدترين روشهاي تدريس تو انگليس برگزار ميشه. يه جلسه گذاشتن و دربارهي اين دوره كمي برامون صحبت كردن و يك فيلمي هم بهمون نشون دادن. وقتي فيلمو ميديدم با خودم فكر ميكردم چه كيفي داشت اگه منم ميرفتم. خلاصه رفتم خونه و مامان پرسيد كه جلسه راجع به چي بود و منم براش تعريف كردم، كاملاً عادي. همين شد كه مامان و بابا همون شب تقريباً منو تشويق و قانع كردن كه حتماً براي اين دوره ثبت نام كنم. اولش ذوق كردم، بعد هول شدم، بعد ترسيدم و در نهايت داشتم منصرف ميشدم كه باز مامان و بابا منو هول دادن جلو. سرتونو درد نيارم كه با كلي دوندگي بالاخره خدا خواست و كار من دقيقهي نودي درست شد و به اتفاق دو تا از همكاراي ديگم راهي انگليس شدم. دو هفته اونجا پيش يك خانوادهي انگليسي بودم. بزرگترين تجربهاي بود كه تا حالا داشتم. چون تنها دفعهاي بود كه فقط و فقط خودم بودم و خودم و بايد بدون هيچ كمكي از طرف خانواده گليم خودمو از آب بيرون ميكشيدم. در حال حاضر اين سفر بزرگترين تجربهي زندگيم بوده و هر روز از يادآوري خاطراتش لذت ميبرم، از مامان و بابام ممنونم كه باز هم مثل هميشه با راهنماييها و تشويقاشون يك تجربهي قشنگ برام درست كردن و خدا رو شكر ميكنم. اين سفر ديد من رو به خيلي چيزها باز كرد و حس كردم كه يك كمي بزرگ شدم.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 23:26  توسط ياسمن حريري
|
ساعت پنج صبح ديروز قرار بود همه دم ميني بوس باشيم. قرار بود با عدهاي از دوستان بريم ماسوله. حدود ۲۰ نفر بوديم. ساعت ۵:۳۰ راه افتاديم. من نصف بيشتر كساني رو كه اومده بودن نميشناختم، اما واقعا بهم خوش گذشت. جمع خيلي خوب و صميمي بود. ساعت ۱ بعد از ظهر رسيديم ماسوله. ناهار خورديم و بعد از ناهار راه افتاديم به سمت بازارهاي ماسوله. جاي خيلي قشنگي بود. بعد از گشت و گذار توي بازار رفتيم يه جا نشستيم به صرف چايي و قليون. البته من نه چايي خوردم و نه قليون كشيدم :) اما در عوض در كنار دوستاي خوبم كلي عكس گرفتم و بهم خوش گذشت. ساعت ۵ عصر دوباره حركت كرديم و اومديم به سمت تهران. توي راه كلي خنديديم و بالاخره حدوداي ساعت ۱۲:۳۰ نصف شب رسيديم تهران. در نهايت حدوداي ساعت يك كه مسعود عزيز زحمت كشيد و من رو رسوند خونه، اين سفر به ياد موندني تموم شد، اما خاطرهي شيرينش هيچ وقت از يادم نميره. مرسي كه به ياد من بوديد دوستان عزيز :)
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:39  توسط ياسمن حريري
|
سلام بچهها!
چه خبرا؟! 
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 23:32  توسط ياسمن حريري
|
دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
يوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 20:23  توسط ياسمن حريري
|